4)
بعد از اون افتضاحاتی که کردم بدجور از چشم همه افتادم و ارتباطم با برادرم قطع شد و دیگه اجازه نداد تا حدود یه سال بعد خودش و زن و پسر تازه به دنیا آمده اش رو ببینم. من خیلی برام مهم بود که فقط یه بار زنداداشم رو ببینم و ازشون حلالیت بطلبم ولی برادرم فکر دیگه ای میکرد(حق هم داشت) و این طرد کردن روز به روز منو داغون تر میکرد شانس آوردم ایام تابستون بود و دانشگاه تعطیل و دوستام اون وضعیت به شدت ضایعم رو ندیدن.
خلاصه اوضاع انقدر تلخ و سخت بود که مجبور شدم برگردم خونۀ بابام و تا چند سال هم آنجا ماندگار شدم. از حق نگذریم نامادریم خیلی برام تو دردسر افتاد وزحمت کشید. هرچند با رفتارش در آینده بیشتر متوجه می شید که من تا 24سالگی در اون خونه چطور زندگی کردم. کم کم دانشگاه شروع شد و من هم به خاطر دوری از زنداداشم و برادرم به خودم اومدم و همه چیز مثل قبل شد.
با شروع ترم سوم همکلاسیهام وقتی منو دیدن خیلی نگرانم شدن و همشون میخواستن کاری کنند که من روحیه ام دوباره مثل ترم اول شاد بشه. دوستهای پسرم که رفیقم بودن و نگران؛ از طرف دیگه دخترای کلاس همشون دسته جمعی میومدن پیشم و میخواستن من از اون وضعیت خارج شم. به خاطر همین مهربانی ها بود که با شروع ترم چهارم روحیه ام خیلی بهتر شد و عید که شد هم با مادرم حتی رفتم خونۀ برادرم عید دیدنی و از اون موقع تا الان وقتی زنداداشم رو میبینم اصلا جفتمون یاد اون ماجراها نمی افتیم چون من هیچ وابستگی ای دیگه بهش احساس نکردم و دیگه فقط زنداداشم بود،همین و بس!
5
همونطور که گفتم دوباره برگشتم پیش نامادری و تا 4سال اونجا موندم. رابطه ام باهاش خیلی فراز و نشیب داشت و گاهی باهام مادرانه رفتار میکرد و گاهی برعکس؛ البته رفتار نامادرانه اش به مراتب بیشتر بود.
تو خونوادۀ جدید به غیر از پدر و همسرش ومن، برادر کوچکتر پدریم و دختر دوم نامادریم هم بودن. با اونا خیلی کم مشکل داشتم اما با نامادریم تا دلتون بخواد. انقدر با من سنگین برخورد میکرد که مجبور بودم برای رهایی از اون جو غریبانه از صبح تا شب دانشگاه باشم. هروقت جمعه یا روز تعطیلی میشد دلم میگرفت...
من از برادر پدریم سه سال بزرگتر بودم و توقع داشتم نامادریم حداقل مراعات کنه ولی بدجور تبعیض بینمون میزاشت و این قضیه قلبم رو به درد میوورد. ناراحتی هام رو هم همش تو دلم نگه میداشتم و با اینکه در دانشگاه خیلی سعی میکردم خنده رو باشم اما غم دلم همیشه همرام بود. از اینکه شب میشد و باید میرفتم خونه دلم میگرفت و حتی اون دو ساعت شب رو هم باید شاهد رفتار خاص! نامادریم بودم
خدایا ممنونم که هیچوقت یه خونوادۀ گرم و صمیمی نداشتم که توش احساس آرامش کنم! ممنونم از بچگی خواستی اینطوری زندگی کنم و همه بهم بگن آخی چه پسر آروم و مظلومی! خدا جون از این هم که به دیگران حسادت نمیکردم خیلی ممنونم. دوستان گلم اگه بعضیاتون زندگی مثل من غمبار و تلخی دارین خدا رو شکر کنید و ازش بخواین این غم مایۀ تعالیتون بشه نه اسباب تباهی! این یه حرف مهمه به یادتون بسپرید.
دیگه داره تموم میشه و کم کم میرسیم به خاص ترین دوران زندگیم که قشنگترین، زشت ترین، تلخ ترین و شیرین ترین قسمت زندگیمه. منتظر حرفهای مثل همیشه صمیمی و گرمتون هستم.
فصل سوم(داستان پر) در روز چهارشنبه درج خواهد شد
نظرات ()