آن شب و آن حرفها گذشت و در د فعات بعدی دیگه من در این باره باهات حرفی نزدم. اما به مرور زمان نگران شدی که دوباره من وابسته شم و تبدیل شوم به سعید گذشته.
یادته میگفتی اگه دوباره برام اتفاقی بیفته هیچوقت خودت رو نمیبخشی؟ اما عزیز دلم، تو نمیدونستی که دل من دیگه دل نیست، نمیدونستی که سالهاست آب از سرم گذشته و بدتر از این نمیشه. نمیدونستی که من دیگه حرارت و هیجان و نشاط سه سال پیشم رو ندارم و توانی نمانده که بخواهم حتی آن کارهای وحشتناک رو انجام بدم! انقدر درد در زندگیم چشیده بودم که غم اعظم تو تکمیل کننده اش بود و اندازۀ چند سال بزرگتر از خودم تجربه داشتم و افتاده شده بودم. خوش به حال اونایی که جا افتاده میشن نه افتاده.
آره! من خیلی زود پیر شدم... دیگه خودکشی لازم نیست...
آره! تو پیرم کردی و هیچکس مثل تو نمیتونه جوانی و انرژی من رو بهم برگردونه، غم نبودن تو چنان در خودم متلاشیم میکنه که همۀ سختی ها و دردهای زندگیم(حتی غم مادرم) پس از اون قرار میگیره
اگه همصدام بودی هیچکی حریفم نمیشد/ کوه اگه رو شونه هام بود کمرم خم نمیشد/ تو اگه مونده بودی...بگذریم! رفتم تو جاده خاکی ها
خلاصه رسیدیم به سال ۸۹ و توفیق زیارت امام رضا(ع) همراه با پدر و خانوادۀ برادرم. در صحن انقلاب روبروی پنجره فولاد نشسته بودم که بهت پیامک دادم:
سلام...خوبی؟ حرم امام رضا(ع) هستم، میخوام دو رکعت نماز زیارت از طرف تو بخونم هرچی خواسته داری تو دلت بکن امیدوارم اجابت شه...ازم کلی تشکر کردی که اونجا به یادتم.
بعد از عید کار ویراستاری میکردم. حقیقتش دلم برات خیلی تنگ شده بود و داشت یه سال میشد که تو رو ندیده بودم. پیشنهاد کار بهونۀ خوبی برای قرار و دیدار تو بود. تو هم پیشنهاد کارم رو قبول کردی و بهار ۸۹ زمان دیدارمان شد( جالبه، این بار تاریخ هیچکدوم از روزهای دیدارمون در ذهنم نمونده، حتی یادم نیست فروردین بود یا اردیبهشت! ببین چقدر عوض شده ام)
بار اول دانشگاه خودتون قرار گذاشتیم و دو ساعتی با هم بودیم، اصلا حرف حاشیه ای نزدیم و مثل دو تا دوست صمیمی همکار با هم حرف میزدیم و گهگاه میخندیدیم. یادته این آهنگ رو برات گذاشتم و تا آخرش رو شنیدی:
خدا رو چه دیدی... شاید با تو باشم شاید با نگاهت از این غم رها شم...
خدا رو چه دیدی...تو شاید بمونی شاید غصه هامو تو چشمام بخونی(یادش به خیر روز شادی بود)
نظرات ()