حدیث آرزومندی

سرنوشت یک فرزند طلاق

نیلوفر
نویسنده : سعید - ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٩
 

نیلوفر جان

آدرس وبت را بده تا برایت رمز را بفرستم

آدرست را گم کرده ام خبدل شکسته


 
comment نظرات ()
 
درد دلهای پایانی
نویسنده : سعید - ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٩
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
comment نظرات ()
 
قسمت یازدهم(فصل آخر)
نویسنده : سعید - ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٩
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
comment نظرات ()
 
فصل آخر(قسمت دهم)
نویسنده : سعید - ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٩
 

دو هفته بعد هم زمان تحویل دادن کارهات بود. این بار در کافه هنر قرار گذاشتیم و یه ساعت اونجا بودیم. به خاطر اینکه بهت قول داده بودم اینبار هم انگار نه انگار که دارم با تو حرف میزنم، تو که...

یادته بهت میگفتم همه چی الان بر وفق مرادمه؟ اون موقع هم همین مشکلات الانم رو داشتم اما...موقع خداحافظی بود که گفتی: اگه وقت دارید یکم قدم بزنیم میخوام باهاتون صحبت کنم. اون قدم زنی یک کمی تبدیل شد به پیاده روی دوتایی از انقلاب تا بهارستان! چقدر مزه داد. کلی با هم حرف زدیم و خیلی چیزها برای جفتمان روشن شد جفتمون اشتباهاتمون رو اعتراف میکردیم و از هم عذرخواهی میکردیم. اون روز فقط یکم از حواشی داستان پر رو و کارهایی که اون موقع کردم رو برات تعریف کردم. یادم نبود بهت بگم تو در آن روز تلخ در دانشکدۀ تربیت مدرس در اوج بگو مگویمان وقتی گفتم هنوز دوستم داری بهم با قاطعیت(یا به دروغ)گفتی آره و...

میدونی خیلی ها حتی بعضی از خوانندگان وبلاگم که داستان من و تو رو خونده اند فکر میکنند تو بدی و بی وفا اما اونها فقط ظاهر قضیه رو میدونن. من همیشه به دل پاک و لطیفت نگاه میکنم نه اشتباهاتی که به قول خودت از روی بچگی کردی، همونطور که تو هم همیشه به صداقتم نگاه کردی نه کارهایی که باز از روی جوونی و نادونی کردم. من رو ببخش. اینا رو میگم که همه بدونن اگه صدبار دیگه هم تو بری و باز برگردی، اگه باز ارتباطمون برقرار و دوباره قطع شه، فرقی نمیکنه و تو همیشگی باقی میمونی...

به کسی  اجازه ندادم و نمیدم تو رو سرزنش کنه، چون اولا خودمون همه چیز رو و همۀ اشتباهاتمون رو فهمیده ایم، ثانیا همه چیز مربوط به گذشته است و سوم این که من آخه هنوز عاشقم...

   لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ             عشقبازان چنین مستحق هجرانند

راستی بزار این رو هم برای کسانی که  این حرفها رو در وبلاگ میخونن بگم تا مطمئن شن که من به پاکی دل و احساس تو مطمئنم؛ یکی از خوانندگان گفت این عشق نیست، جنونه. گفت تو عشقت رو نسبت به دوست سابقم حتی ابراز میکردی. اما بزار دلایل تو رو براش بگم تا بدونه؛ وقتی درمورد دوست سابقم حرف میزدیم گفتی: سعید تو دختر نیستی و نمیدونی! دوست سابقت با من طوری صحبت میکرد و رفتار میکرد که فقط یه دختر میتونه درک کنه و کافی باشه برای ایجاد علاقه اش. بهم گفتی "دوست سابقم" نصف شبی بهت زنگ میزد وقطع میکرد بهم گفتی: سعید "دوست سابقت" بعضی وقتا چنان از رفتارت ناراحت میشد که انگار من...

میدونی وقتی ازت پرسیدم هنوز دوستش داری یا نه و تو جواب دادی دیگه احساسی بهش نداری چقدر در دلم خوشحال شدم؟

بهت گفتم: تو بهم میگی من خیلی عوض شده ام و برا همین هنوز هستی. من اما گفتم اگه یه آدم از کسی خوشش نیاد حتی اگه طرف خیلی عوض بشه و آدم خوبتر از قبلی بشه، باز تمایلی به دیدنش هم نداره چه برسه به دوستی! گفتم تو میخوای من دوست معتمد و صادقت کنارت باشم و من  از این بابت خیلی خوشحالم.

گفتم از اینکه کار به جایی رسیده که انقدر دوباره صمیمی و راحت حرف میزنیم خیلی خوشحالم تو هم گفتی:خوش به حالت!

گفتی این که در میان این همه افراد دروغگو و ناصادق این دوره زمونه من دوست صادقی برایت بوده ام برایت ارزش داره و باعث ادامۀ ارتباطت با منه.

گفتم شاید یه روزی برسه که دیگه باید برا همیشه از هم جدا شیم، هرچند من هیچوقت همچنین اتفاقی رو نمیتونم باور کنم، اما از این به بعد دیگه میخوام  تو شاد و خووشبخت باشی و من دیگه مهم نیستم. تو هم فقط لبخند میزدی.من رو ببخش...


-

هفته های آخر ارتباط ما بود و همچنان با هم در ارتباط بودیم. یه شب بهت پیامک زدم:" امشب دلم یه کم گرفته، اجازۀ درد دل باهات دارم؟ روم نمیشد اول بگم؟ اگه هم حوصله نداری بیخیال جدی نگیر!"

تو: " دله دیگه! کی اذیتت کرده؟"

من:" این شعر ترانه رو شنیده ای؟ ((خدا ما رو برای هم نمیخواست   فقط میخواست همو فهمیده باشیم/ بدونیم نیمۀ ما مال ما نیست   فقز خواست نیمه مون رو دیده باشیم...)) شعر قشنگیه ولی هیچوقت نخواستم ونتونستم باورش کنم، حتی تصور اینکه این شعر واسم یه حقیقت بشه تلخه، خیلی تلخ."

تو: "سعید، اینجوری حرف نزن دیگه! من دیگه دل رو جدی نمیگیرم. تو هم جدی نگیرش! تو رو خدا دیگه اینجوری حرف نزن که فکر کنم دوباره میخوای سعید سابق بشی! اونوقت دیگه نمیتونم خودم رو ببخشم."

من:" من حالم خوبه، ولی به قول خودت دله دیگه. گناه داره. زیاد هم بیخیالش شیم قهر میکنه میزاره میره."

تو:" من از حرفات اشکی شدم! تو رو خدا مواظب دلت باش! امروز یه وحید۲۲ساله خودکشی کرد! براش طلب آمرزش کردم."

من:" نه بابا دیگه اگه بخوام هم وقتشو ندارم نگران نباش فقط یه درد دل کوچولو کردم. اگه ناراحتت کردم ببخش. امروز یکی از دوستام باهام درد دل کرد، دلم خیلی واسش سوخت. واسه همین تا الان حالم گرفته اس.  اونی که خودکشی کرد بچۀ کجا بود؟ میشناختیش؟ راستی میشه برام یه فال بگیری؟"

تو:" نمیشناختمش. نیت کن تا بگیرم"

و فالی که برام گرفته بودی این بود:

تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم        تبسمی کن و جان بین که چون همی سپرم...

چقدر غزل و فال نابی بود...

من:" از خودم ناراحتم که الکی یه کاری کردم دلت گرفت. آخه میدونم این دل گرفتن هام خیلی موقتیه فردا صبح از بین میره. دیگه حوصلۀ زیاد غصه خوردن ندارم"

بعد ادامه دادم: " هر اشتباه و کار غلطی که قبلا کردم مقصرش خودم بودم. خواهش میکنم انقدر حساس و نگرانم نباش. انقدر واسه کارهای غبطی که قبلا کردم و تکرارش محاله خودت رو مسئول ندون، خواهش میکنم. تو با اعتماد کردنت بهم انرژی و روحیۀ خیلی زیادی دادی، باعث شدی اعتماد به نفسم چند برابر شه و خودم رو پیدا کنم، خیلی ازت ممنونم. شب به خیر

تو:" خوشحالم که این حرف رو میشنومپای درد دل کسی نشین دیگه! خوب نیس! دعا یادت نره!  شب به خیر".  (این علامت تعجب گذاشتن به جای نقطه، عادت تو بود و کم کم من رو هم ناخودآگاه معتاد علامت تعجب کردی. اما میدونی واقعا چقدر علامت تعجب بین منو تو جا خوش کرده)


 
comment نظرات ()
 
فصل آخر قسمت نهم
نویسنده : سعید - ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٩
 

آن شب و آن حرفها گذشت و در د فعات بعدی دیگه من در این باره باهات حرفی نزدم. اما به مرور زمان نگران شدی که دوباره من وابسته شم و تبدیل شوم به سعید گذشته.

یادته میگفتی اگه دوباره برام اتفاقی بیفته هیچوقت خودت رو نمیبخشی؟ اما عزیز دلم، تو نمیدونستی که دل من دیگه دل نیست، نمیدونستی که سالهاست آب از سرم گذشته و بدتر از این نمیشه. نمیدونستی که من دیگه حرارت و هیجان و نشاط سه سال پیشم رو ندارم و توانی نمانده که بخواهم حتی آن کارهای وحشتناک رو انجام بدم! انقدر درد در زندگیم چشیده بودم که غم اعظم تو تکمیل کننده اش بود و اندازۀ چند سال بزرگتر از خودم تجربه داشتم و افتاده شده بودم. خوش به حال اونایی که جا افتاده میشن نه افتاده.

آره! من خیلی زود پیر شدم... دیگه خودکشی لازم نیست...

آره! تو پیرم کردی و هیچکس مثل تو نمیتونه جوانی و انر‌‌‌ژی من رو بهم برگردونه، غم نبودن تو چنان در خودم متلاشیم میکنه که همۀ سختی ها و دردهای زندگیم(حتی غم مادرم) پس از اون قرار میگیره

اگه همصدام بودی هیچکی حریفم نمیشد/ کوه اگه رو شونه هام بود کمرم خم نمیشد/ تو اگه مونده بودی...بگذریم! رفتم تو جاده خاکی ها

 

خلاصه رسیدیم به سال ۸۹ و توفیق زیارت امام رضا(ع) همراه با پدر و خانوادۀ برادرم. در صحن انقلاب روبروی پنجره فولاد نشسته بودم که بهت پیامک دادم:

سلام...خوبی؟ حرم امام رضا(ع) هستم، میخوام دو رکعت نماز زیارت از طرف تو بخونم هرچی خواسته داری تو دلت بکن امیدوارم اجابت شه...ازم کلی تشکر کردی که اونجا به یادتم.

بعد از عید کار ویراستاری میکردم. حقیقتش دلم برات خیلی تنگ شده بود و داشت یه سال میشد که تو رو ندیده بودم. پیشنهاد کار بهونۀ خوبی برای قرار و دیدار تو بود. تو هم پیشنهاد کارم رو قبول کردی و بهار ۸۹ زمان دیدارمان شد( جالبه، این بار تاریخ هیچکدوم از روزهای دیدارمون در ذهنم نمونده، حتی یادم نیست فروردین بود یا اردیبهشت! ببین چقدر عوض شده ام)

بار اول دانشگاه خودتون قرار گذاشتیم و دو ساعتی با هم بودیم، اصلا حرف حاشیه ای نزدیم و مثل دو تا دوست صمیمی همکار با هم حرف میزدیم و گهگاه میخندیدیم. یادته این آهنگ رو برات گذاشتم و تا آخرش رو شنیدی:

خدا رو چه دیدی... شاید با تو باشم  شاید با نگاهت از این غم رها شم...

خدا رو چه دیدی...تو شاید بمونی شاید غصه هامو تو چشمام بخونی(یادش به خیر روز شادی بود)

 


 
comment نظرات ()
 
فصل آخر قسمت هشتم
نویسنده : سعید - ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٩
 

تا اینکه یه شب باز با پیامک صحبت مهمی باهات کردم و باز...

گفتم میتونم یه سؤال ازت کنم؟ البته تو باید مثل الانت راحت و بی رو دربایستی جوابم رو بدی. دیگه لازم نیست از علاقه ام حرفی بزنم. خودت خوب بهش واقفی. این علاقه ارزشش رو داره که هرکاری از توانم بربیاد واسه به ثمر نشوندش انجام بدم. این ارزش رو داره که تا میتونم رهاش نکنم. چون تو برام ارزش داری! انقدر اصیل، پاک و قدرتمنده که هنوز رابطۀ حداقلی من باهات قطع نشده. اون هم با اینهمه اتفاق و ماجرا...

بعد ادامه دادم که: میخوام با یه قول مردونه با کمک خدا در عرض یک سال همۀ سعی و تلاشم رو انجام بدم تا شرایط با تو بودن رو فراهم کنم. تو میخوای؟ تو میتونی بهم این فرصت رو بدی؟ جوابت هرچی باشه من قبول میکنم و در احترام و ارزشی که برایت قائلم هیچ تاثیری نمیزاره. ببین! حالا نظر تو تایین کننده اس؛ اگه تو نخوای من هیچ کاری دیگه ازم بر نمیاد. اگه میخوای فکر کنی، اگه جوابت منفیه یا هرچی دیگه، فقط بگو. مخلصت هم هستیم. لبخند

تو: برای فراهم شدن شرایط ۱سال زمان کمیه. بیش از سه سال زمان لازمه. من پنجاه درصد تصمیم گیرنده ام. نظر و حمایت خانواده ام خیلی مهمه، اونا هم به خیلی از سنت ها پایبندن.

من: راضی کردن پدرت با من! حداقلش اینه که این فرصت رو دارم تا تمام تلاشم رو بکنم. شما چراغ رو سبز کن منم با یه برنامه ریزی حسابی با کمک خدا به هدف و خواسته ام میرسم. تو در جواب یک پیامک سفید فرستادی و من...

من گفتم ایولا خیلی گلی! من دچار سوء تفاهم شدم البته مشکلی نیست به تفاهم تبدیلش میکنیمچشمک

خیلی شاد بودم ولی رفتار هیجانی  ای از خودم نشون ندادم و واقعا متوجه شدم نسبت به اونوقتا چقدر عوض شده ام. در ذهنم در فکر برنامه ریزی برای آینده ام بودم که نیم ساعت بعد پیامکت اومد:

صبر کنید لطفا، خواهش میکنم، به خدا برق قطع شد دستم اشتباهی خورده، من از این آدما نیستم که از الان واسه روز بعد قول بدم چه برسه یه سال بعد. شرایط این اجازه رو به من نمیده. شما هم لطفا هر حرفی دارین بعد از فراهم شدن شرایط بگین وگرنه در حال حاضر جوابم منفیه.

با خوندن این پیامکت به همون اندازه که بعد از خوندن پیامک سفیدت شاد شدم و هیچ عکس العملی جز لبخند نشون ندادم، حالم گرفته شد و باز هیچ واکنشی جز بغض و قدم زنی در خیابون نداشتم

جواب دام: شوخی کردم. گفتم که دچار سوء تفاهم شدم. دلم نمیخواد دیگه با اصرار بیجا اذیتت کنم و ازم دلخور شی! من درخواست نکردم بلکه یه سؤال کردم و ممنونم که جواب دادی... ادامه دادم: دوست گلم میدونم شرایط خاصی داری! من ازت توقع ندارم اما اگه یک کم دلت با من بود کاری میکردم کارستون

تو خواستی حرف و عوض کنی و گفتی: حالا سؤال من. گفته بودی دعات کنم. چه مشکلی برات پیش اومده؟ دربارۀ موضوع پایان نامه ات فکر کرده ای؟

من مشکلم رو نگفتم اما گفتم هرچی باشه با دعای خیر دوستانی مثل شما حل
میشهلبخند
. ( تو الان میدونی که من یک مشکل بزرگ نداشتم بلکه مشکلات و مصائب فراوانی داشتم. اون شب روم نشد بهت بگم اما الان میدونی برای چی گفتم دعام کن)

در پیامک بعدی ادامه دادم: اگه امشب با حرفام اذیتت کردم خیلی معذرت میخوام! خیلی از خودم ناراحتم که باز فکرت رو مشغول کرده ام. قول میدم دیگه یک کلمه در این مورد چیزی نگم و تو جواب دادی:

احساس شما خیلی پاک و صادقانه اس و من بر خلاف گذشته برای احساستون ارزش قائلم. اما تصمیم گرفتن خیلی سخته. ومن جواب دادم: ممنون. لطف دارید. درست میگی زندگی شوخی بردار نیست. تصمیم عاقلانه لازمه. شبت به خیر...

دیگه از اون شب به بعد تا مدتها حرفی از علاقه ام و درخواستی برای بازگشتت نکردم و درمورد خیلی چیزهای دیگه همصحبت بودیم. یادته؟...

 


 
comment نظرات ()
 
فصل آخر قسمت هفتم
نویسنده : سعید - ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٩
 

آن تابستان تلخ تموم شد و دیگه ارتباطی با هم نداشتیم...

یکی دو ماه به عید مانده و شب میلاد پیامبر(ص) بود؛ خیلی دلتنگت شده بودم. فقط میخواستم بگم دلم برات تنگ شده و توقع جواب پیامکم رو نداشتم . این اولین پیامک من به تو بعد از حدود شش ماه بود:

سلام میبخشید مزاحم شدم؛ فقط میخواستم بگم دلم براتون تنگ شده و عیدتون هم مبارک.

بعد ادامه دادم: خوشحالم از اینکه هیجکس نمیتونه داغ تو رو از دلم پاک کنه و هنوز هستی. میدونی من به بی تو بودن راضی نیستم اما از اینکه هنوز محبت به تو در وجودمه خرسندم، از اینکه با وجود اینهمه ناراحتی و ناملایمات روزگار هنوز کسی هست که خوشبختی و سلامتیش برام از خودم مهمتره خوشحالم.

منتظر جوابت نبودم ولی تو جواب دادی: سلام. خیلی عجیبی،زیاد! من از کار خدا در شگفتم! من نباید جوابتون رو میدادم اما همینجوری بی دلیل جواب دادم. ببخشید! با این حرفها میخوای من رو شرمنده کنی!

من هم جواب دادم که تو چرا شرمنده باشی؟ من شرمنده ام که باز مزاحمت شدم. حقیقتش توقع جواب دادنت رو نداشتم اما ممنونم...

این شروع ارتباط دوبارۀ من و تو بود و دلیل اتفاقهایی که بعد افتاد. از درس و واحدات پرسیدم، از خودت... اما تو دلت خیلی گرفته بود و پیامکی باهام درد دل میکردی. یادته؟ هنوز همۀ اون پیامکهای درد دلت رو دارم و هروقت دلتنگت میشم پیامکهات رو میخونم. گاهی اوقات هم...

چند شب بعد ازت پرسیدم راستی چرا من خیلی عجیبم؟ گفتی: "اینکه هنوز پای حرف دلت هستی عجیبه، اونهم در این روزگار رنگارنگ!" (من گفتم دلیلت خیلی به دلم نشست. ممنونم) گفتی دیگه نگران نیستی جوابم رو بدی چون خیلی آروم و.. شده ام.

بهم از سوء استفادۀ خیلیا از اعتمادت میگفتی و من رو به خاطر صداقتم تحسین میکردی، فکر میکنم همین دلیل جواب دادن تو بود به من. نه؟  تو دلت میخواست من فقط مثل یه دوست قدیمی صمیمی در کنارت باشم و محرم درد دلهات نه یه عاشق. تو بهم اعتماد داشتی و ته دلت نمیخواستی چنین دوستی رو از دست بدی... برا همین ناخودآگاه جواب دادی. نه؟!

من میگفتم: ببخش اگه انقدر راحت باهات حرف میزنم. همه اش به این دلیله که دیگه تصور برگشتنت برام خیلی سخته و من ازت هیچ توقعی ندارم فقط میخوام یه دوست مهربون برات باشم که هیچ توقعی به جز خوشی و شادی خودت رو نداره. اینکه پس از سه سال و اون اتفاقات تلخ و اشتباهات مهلک هنوز صادقانه و راحت میتونم حرف دلم رو بزنم خیلی برام قشنگه. ممنونم. یادته اون اوایل بهم میگفتی با همۀ پسرهایی که دیدی فرق دارم؟ اونوقتا آره، خیلی کارهای عجیبی میکردم اما الان از هرچی آدم که میبینم معمولی ترم. خودم رو یه آدم آروم وسرد احساس میکنم.

از من به خاطر رفتارت در تابستان گذشته عذر خواهی کردی و گفتی که کار خیلی بدی کردی... یادته من چی گفتم: راستش رو بخوای ناراحت شدم اما دوامی نداشت. انقدر واسم عزیزی که دوست ندارم حتی ازت دلخور شم. (آخه میدونی من عاشقم و یه عاشق نمیتونه از معشوقش ناراحت بشه. اصلا نشدنیه ولی...  از فرط غصه پیر میشه...) آخ که الان اون پیامک ها رو میبینم، میبینم چقدر با هم قشنگ صحبت کردیم. حیف که نمیشه همه اش رو اینجا نوشت و حرف به درازا میکشه...

 

  من خوشحال بودم. تو دیگه مطمئن بودی من دیگه اون سعید احساساتی و بچۀ سابق نیستم و خیلی نسبت به قبلم تغییر کرده ام. اینا رو خودت هم میگفتی. یادته؟

تا آخر سال۸۸ بدون اینکه حتی تلفنی با هم صحبت کنیم کمابیش به صورت پیامکی همصحبت میشدیم. اونی که همیشه اول پیامک میداد من بودم. آخه تو خیلی مراقب بودی که من دوباره بهت وابسته نشم و تا من پیامک نمیزدم چیزی نمیگفتی.


 
comment نظرات ()
 
فصل آخر(قسمت ششم)
نویسنده : سعید - ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ آبان ۱۳۸٩
 

6- بهم ریختگی همه جانبه

دیگه مزاحمش نشدم اما همچنان دوستش داشتم و عشقش اجازه نمیداد حتی به کس دیگه ای فکر کنم. توی یک هنرستان مشغول تدریس بودم که به خاطر وضعیت داغون روحیم و اینکه ناراحتیم به دانش آموزها سرایت نکنه از آنجا آمدم بیرون. اواخر ترم اولم کاملا بهم ریخته بودم و حتی میخواستم در امتحانات شرکت نکنم اما مگر خدا میزاره آیندم خراب شه؟

شکر خدا که در همۀ امتحانا شرکت کردم و قبول هم شدم. اما ترم دوم را که  به سال ۸۹ کشیده میشد مرخصی گرفتم.

اما فقط غم او به همم نریخته بود. اعتیاد مادرم به اوج خودش رسیده بود و متاسفانه شیشه و کراک هم مصرف میکرد. وضعیت مالی خونه وحشتناک بود و برادر کوچکم همچنان رفتار عصبی ای از خودش نشون میداد. تصمیمم رو گرفتم و از خانۀ مادرم زدم بیرون و به کمک سیاوش یک خانۀ مجردی گرفتم و رفتم. هرشب تنهایی میرفتم پشت بام، رو به آسمان میکردم و با خدا حرف میزدم و زار زار برای مادرم گریه میکردم. کاش الان هم توانی برای گریستن بود...

چند وقت بعد مادرم همش میگفت برادر کوچکت غمگینه و برگرد خونه. روم نشد بگویم نمی آیم و برگشتم تا دوباره شاهد این دردهای جانکاه باشم. کم کم دیگه عادت کردم. بزارین داستانم رو با "او" و "هو"به اتمام برسونم و همینجا حرفام رو بزنم. آره دوستانم! دیگه به آخرای قصۀ سرنوشتم رسیده ام بزارین یکم درد دل کنم:

نمیدونم چه کنم؟ وضعیت مادرم به جایی رسیده که دچار توهمات زیاد شده و دیگه فقط کارش... یعنی دلم سنگ شده که از این غم بزرگ، زاری  نمیکنم؟ چرا اینطوری شد مادرم؟

 خدا جون! من براش کاری از دستم برنمیاد. کمک کن. یعنی مادر ۴۶ ساله ام دوباره خوب میشه؟ خدایا اون سرپناهی جز تو نداره و من فقط در حد توانم میتونم بهش برسم. چه کنم؟

دیگه دلم برای آن برادر بزرگترم میسوزه و باهاش قهر نیستم اما کاری ازم براش بر نمیاد...

برادر کوچکترم که بار آخر با وقاحت تمام بهم حمله کرد و باعث شد برای همیشه از خانۀ مادرم بیام بیرون و الان تنها زندگی کنم الان توی اون خونه اس... من دیگه باهاش حرف نمیزنم اما خدایا شکرت که هنوز اون حتی سیگار هم نمیکشه هرچند دوستان و محلۀ نظام آباد جای خوبی برای یه پسر۱۷ساله نیست! خدایا به خودت میسپرمش. خودت شاهدی کاری از دستم بر نمیاد.

خدایا راستی آن برادرم هم که  ازدواج کرده الان با ۱۵ میلیون بدهی در زندانه و زن و ۴تا بچه اش زندگی مستاجری غمباری رو میگذرونن. منم تنها کاری که ازم بر میاد اینه که چند روز یه بار برم پیش برادر زاده هام باهاشون بازی کنم تا غم کمتری بخورن.

بزارین از پدرم هم بگم! اون الان سیگار هم نمیکشه ولی بعد از ۲۲سال از نامادریم هم جدا شد و یک زن دیگر گرفت( البته به خاطر جداییش از نامادریم سرزنشش نمیکنم و تا حدودی بهش حق میدم چون زن خیلی تند خویی بود)

میبینید دوستان الان دیگه من چه زندگی ای دارم؟ برای مادرم و برادرام دعا میکنید؟ برای برادر زاده هام دعا میکنید؟...

(تلخ ترین اسرار زندگیمو بهتون گفتم اما پشیمون نیستم چون شماها نشون دادید خیلی گل و مهربونید و قابل اعتماد. اگه اینها در دلم میماند دق میکردم. من رو ببخشید)

 

خدایا شکرت! بعد از سال ۸۹ و زیارت امام رضا(ع) الان اجازه میدی نمازم رو  بخونم و میدونم هنوز این سرنوشت باید ادامه پیدا کنه و باید  صبر کنم. ممنونم که دیگه مثل سابق حساس نیستم و زود خودم رو نمیبازم.


 
comment نظرات ()
 
فصل آخر(قسمت چهارم و پنجم)
نویسنده : سعید - ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ آبان ۱۳۸٩
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
comment نظرات ()
 
فصل چهار(قسمت 3)
نویسنده : سعید - ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ آبان ۱۳۸٩
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
comment نظرات ()
 
فصل آخر(غم)
نویسنده : سعید - ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ آبان ۱۳۸٩
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
comment نظرات ()
 
فصل جهارم(بیداری رویاها- رویاهای بیدار)
نویسنده : سعید - ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ آبان ۱۳۸٩
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
comment نظرات ()
 
دستور زبان عشق
نویسنده : سعید - ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ آبان ۱۳۸٩
 

دست عشق از دامن دل دور باد

                                        میتوان آیا به دل دستور داد؟

میتوان آیا به دریا حکم کرد

                                  که دلت را یادی از ساحل مباد؟!

موج را آیا توان فرمود ایست؟

                                      باد را فرمود باید ایستاد؟!

آن که دستور زبان عشق را

                                     بی گزاره در نهاد ما نهاد

خوب میدانست تیغ تیز را

                            در کف مستی نمی بایست داد...


 
comment نظرات ()
 
فصل سوم(داستان پر)
نویسنده : سعید - ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٩
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
comment نظرات ()
 
فصل دوم(قسمتهای پایانی)
نویسنده : سعید - ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٩
 

 
4)
 بعد از اون افتضاحاتی که کردم بدجور از چشم همه افتادم و ارتباطم با برادرم قطع شد و دیگه اجازه نداد تا حدود یه سال بعد خودش و زن و پسر تازه به دنیا آمده اش رو ببینم. من خیلی برام مهم بود که فقط یه بار زنداداشم رو ببینم و ازشون حلالیت بطلبم ولی برادرم فکر دیگه ای میکرد(حق هم داشت) و این طرد کردن روز به روز منو داغون تر میکرد شانس آوردم ایام تابستون بود و دانشگاه تعطیل و دوستام اون وضعیت به شدت ضایعم رو ندیدن.

خلاصه اوضاع انقدر تلخ و سخت بود که مجبور شدم برگردم خونۀ بابام و تا چند سال هم آنجا ماندگار شدم. از حق نگذریم نامادریم خیلی برام تو دردسر افتاد وزحمت کشید. هرچند با رفتارش در آینده  بیشتر متوجه می شید که من تا 24سالگی در اون خونه چطور زندگی کردم. کم کم دانشگاه شروع شد و من هم به خاطر دوری از زنداداشم و برادرم به خودم اومدم و همه چیز مثل قبل شد.

با شروع ترم سوم همکلاسیهام وقتی منو دیدن خیلی نگرانم شدن و همشون میخواستن کاری کنند که من روحیه ام دوباره مثل ترم اول شاد بشه. دوستهای پسرم که رفیقم بودن و نگران؛ از طرف دیگه دخترای کلاس همشون دسته جمعی میومدن پیشم و میخواستن من از اون وضعیت خارج شم. به خاطر همین مهربانی ها بود که با شروع ترم چهارم روحیه ام خیلی بهتر شد و عید که شد هم با مادرم حتی رفتم خونۀ برادرم عید دیدنی و از اون موقع تا الان وقتی زنداداشم رو میبینم اصلا جفتمون یاد اون ماجراها نمی افتیم چون من هیچ وابستگی ای دیگه بهش احساس نکردم و دیگه فقط زنداداشم بود،همین و بس!


5
همونطور که گفتم دوباره برگشتم پیش نامادری و تا 4سال اونجا موندم. رابطه ام باهاش خیلی فراز و نشیب داشت و گاهی باهام مادرانه رفتار میکرد و گاهی برعکس؛ البته رفتار نامادرانه اش به مراتب بیشتر بود.

تو خونوادۀ جدید به غیر از پدر و همسرش ومن، برادر کوچکتر پدریم و دختر دوم نامادریم هم بودن. با اونا خیلی کم مشکل داشتم اما با نامادریم تا دلتون بخواد. انقدر با من سنگین برخورد میکرد که مجبور بودم برای رهایی از اون جو غریبانه از صبح تا شب دانشگاه باشم. هروقت جمعه یا روز تعطیلی میشد دلم میگرفت...

من از برادر پدریم سه سال بزرگتر بودم و توقع داشتم نامادریم حداقل مراعات کنه ولی بدجور تبعیض بینمون میزاشت و این قضیه  قلبم رو به درد میوورد. ناراحتی هام رو هم همش تو دلم نگه میداشتم و با اینکه در دانشگاه خیلی سعی میکردم خنده رو باشم اما غم دلم همیشه همرام بود. از اینکه شب میشد و باید میرفتم خونه دلم میگرفت و حتی اون دو ساعت شب رو هم باید شاهد رفتار خاص! نامادریم بودم

خدایا ممنونم که هیچوقت یه خونوادۀ گرم و صمیمی نداشتم که توش احساس آرامش کنم! ممنونم از بچگی خواستی اینطوری زندگی کنم و همه بهم بگن آخی چه پسر آروم و مظلومی! خدا جون از این هم که به دیگران حسادت نمیکردم خیلی ممنونم. دوستان گلم اگه بعضیاتون زندگی مثل من غمبار و تلخی دارین  خدا رو شکر کنید و ازش بخواین این غم مایۀ تعالیتون بشه نه اسباب تباهی! این یه حرف مهمه به یادتون بسپرید.

دیگه داره تموم میشه و کم کم میرسیم به خاص ترین دوران زندگیم که قشنگترین، زشت ترین، تلخ ترین و شیرین ترین قسمت زندگیمه. منتظر حرفهای مثل همیشه صمیمی و گرمتون هستم.


  فصل سوم(داستان پر) در روز چهارشنبه درج خواهد شد



 
comment نظرات ()
 
فصل دوم(سه قسمت اول)
نویسنده : سعید - ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ مهر ۱۳۸٩
 

سلام دوستان گل و مهربونم. این فصل یکی از حساسترین دوران زندگیمه که ممکنه با خوندنش احساسات خوب و بدی بهتون دست بده! برای خوندن قسمت اصلی و خاصی که میگفتم( فصل سوم: داستان "پر") این فصل خیلی مهمه! بعد از خوندش خواستید دعوام کنید و یا هر چیز دیگه(هرچه از دوست رسد نیکوست).  


(1)
خلاصه  با تلاش زیاد کنکورم را بدون هیچ استرسی دادم و چند ماه بعد هم با یک رتبۀ خوب راهی دانشکدۀ ادبیات دانشگاه تهران شدم. دختر دوم نامادریم که هم سن همون برادرمه با اینکه چند سال پشت کنکور بود و با من کنکور داد قبول نشد( دختر خوبیه دلم براش سوخت؛ حتما قسمتش نبود دیگه!) خلاصه پدرم خیلی خوشحال بود و میان فامیلش کسی رو داشت که بهش بنازه( البته هنر نکردم).




(2)
 بعد از شروع اولین ترم دانشگاهی برادرم اولم از من خواست که برگردم پیششون و با مادرم اینا زندگی کنم. من هم با کمال میل پذیرفتم و دوباره خونه ام عوض شد. مادرم به خاطر مشکلات زندگیش و چیزهایی که گفتم خوشحالی چندانی از خودش نشون نداد. خلاصه من مثل یک توپ هندبال دوباره دست به دست شدم.(خدایا شکر)

زندگی  خانوادۀ مادرم بی نظمیهای زیادی داشت و آنچه شرایط رو بدتر میکرد تکرار رفتار همون برادر دومیم بود و گاهی به خاطر دفاع از حقم دعواهای تندی میکردیم. آخه من دیگه کوچولو و تو سری خور نبودم و تنها توقعم رعایت کردن حقم بود که هیچکی بهش توجه نمیکرد. برادر کوچکم اذیتم میکرد اگه گلایه ای میکردم و سرش داد میزدم مادرم بهم زخم زبون میزد و... خلاصه اوضاعی بود. واسه همین من در آن خانه خیلی منزوی و گوشه گیر بودم و با هیچکدومشون دوست نبودم(هرچند بهتر از زندگی غریبانه پیش غریبه هاست)



3)
 ترم اول دانشگاه به یاد ماندنی ترین دورۀ تحصیلیم از لحاظ تر و تازگیش بود. به خاطر تیپ خاص خودم و موهای بلندم خیلی توی چشم بودم و اصلا ظاهر یه آدم مذهبی رو نداشتم(البته الان هم ندارم).

حدود شش تا پسر بودیم با تقریبا 30تا دختر! بقیِۀ پسرهای همکلاسیم هم یا مذهبی بودن یا خیلی ساده.  با اینکه با هیچکدوم از دخترهای همکلاسیم  ارتباط عاطفی برقرار نکردم ولی با بیشترشون ارتباط صمیمانۀ دانشجویی داشتم و بهم میگفتن خیلی مهربونم.البته الان هم دیگران میگن.

خدا جون! ممنونم که با این همه سختی که از اول بچگیم کشیدم (و دوستان قسمتهایی از اون رو خوندن)، نزاشتی من یه  آدم بداخلاق و عقده ای بشم و حتی به دیگرانی که زندگی به مراتب بهتری ازم داشتند حتی احساس حسادت کنم و به راحتی اعتماد دیگران رو جلب میکنم؛ شکر هرچند که بندۀ خوبی برات نبودم(حالا خودتون میخونید و این سعید رو بهتر میشناسید!)

ترم اول و اوایل فروردین قسمت شد سه بار برم کربلا! برادرم کاروان زده بود و دو سه بار منو همراه خودش برد هرچند که بار اولش اتفاقات تلخ شیرین و بار سومش اتفاقات تلخ و زشتی برام افتاد. بار اولش که همون تا رسیدیم کربلا برادرم به مسافرها گفت پولشو زدن و بدترین رفتار و تحقیرها رو از زائرین کربلا دیدیم(خودش داستانی داره) وقتی رسیدیم تهران انقدر بهم فشار وارد شده بود که همون شب اول راهی بیمارستان شدم و زنداداشم که تازه عضو خانواده مان شده بود همش به خاطر دلسوزی با مهربانی پرستاریم میکرد و گاهی هم نوازش! من هم که تا به حال محبتی ندیده بودم به تدریج به چشم یه خواهر مهربون بدجور بهش وابسته شدم و این وابستگی بدجور فاجعه آفرینی کرد و در سفر سوم باعث آبرو ریزی شد.

در سفر سوم من همش میخواستم پیش زنداداشم باشم و کمکش کنم اما بی توجهی های اون بدجور به احساس و روحیه ام صدمه زد(البته اون حق داشت چون زن مردم بود و همۀ اشتباهات و نفهمی ها از من بود) برادر اولم که شاعره و شعرهای مذهبیش اون موقع با صدای رضا هلالی ورد زبون جوان و پیر شده بود(چشمای قشنگ عباس و...) شیطنت هایی هم داشت و در مرز مهران به خاطر حمل ماهواره!!! بازداشت شد. من هم مانده بودم و بابا و برادر کوچکترم(از پدر) و زنداداشم. اون دیگه از دست من بیزار و خسته شده بود و بچه بازیهای من رو مونده بود کنترل کنه یا به وضعیت برادرم برسه. من هم که نفهم!

خلاصه وقتی این وابستگی دیگه به اوج خودش رسید اولین خودکشی عمرم رو با خوردن 20تا دیازپام 10میل انجام دادم و از مهران(مرز ایران و عراق) تا تهران بیهوش بودم! اینا  رو مینویسم تا بیشتر این بندۀ بیمعرفت و ناشکر خدا رو بشناسید؛ شاید از من بدتون بیاد ولی الان دیگه سالها از اون ماجرا گذشته و همه چیز بین من و زنداداشم فراموش شده. حتی رابطۀ فامیلی معتمدانه ای داریم بدون هیچ حساسیتی(آخه چند وقت بعد به خودم اومدم و فهمیدم پسرجون اشتباه گرفتی. این زن، خواهر یا اون فرشتۀ مهربون تو نیست!)  وقتی هم که رسیدیم تهران من دست از کارهام برنداشتم و چه کارها که نمیکردم...قیافه ام و لحن صحبتم هم از بس دیازپام و لورازپام میخوردم کاملا شبیه معتادها شده بود و هرکی منو میدید مطمئن میشد که یه معتاد خفنم! حتی یه بار انقدر دیازپام خورده بودم که از صبح تا شب بیهوش بودم و وقتی برادرم شک کرد آمبولانس اومد و از مرگ نجات یافتم(این اولین باری بود که تا مرز مرگ پیش رفتم و خدا به دادم رسید).

 

قسمتهای پایانی این فصل دوشنبه۲۶ مهر درج خواهد شد


 
comment نظرات ()
 
غروب
نویسنده : سعید - ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٩
 

غروب و حال و هوای خراب پایییزی             دلم گرفته از این التهاب پاییزی

چگونه شرح دهم لحظه های غربت را         که رفته عالم و آدم به خواب پاییزی

گناه کیست اگر برگ زیر پا له شد              گناه شاخه و ما یا عذاب پاییزی؟!

سؤال میکنم از خود بهار پس چه شده        صدای خش خش برگ و جواب پاییزی

در این میان دل من بر غروب خوش گشته     که هست مثل نقابی...نقاب پاییزی

صدای بارش باران به گوش می آید              صدای بارش باران ناب پاییزی

 

این غزل هم برای همون سال هشتاد و یک هست که پشت کنکور بودم و...هنوز

میتونستم شعر بگم...خیلی وقته یه غزل نگفتم بس که آدم بدی شدم ناراحت


 
comment نظرات ()
 
قسمت پنجم
نویسنده : سعید - ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٩
 

به احترام درخواست دوستان گلم از این به بعد سه روز در میان آپ میکنم

دوستان هر شبی من رو ببخشند  دلم میخواد همه با خیال راحت داستان رو بخونند..

 

 

همونطور که گفتم دورۀ پیش ­دانشگاهی رو برخلاف میلم برگشتم به خانۀ پدر! اما این­ بار دیگه نه من اون پسر کوچولو بودم و نه اون نامادری رفتار چندین سال پیشش رو داشت. هرچند بعضی اوقات  ناراحتی­ ای پیش می­اومد ولی مهم نبود. از یه طرف دیگه من از صبح زود می­رفتم کلاس و کتابخونه تا شب و به­ نوعی اصلاً خونه نبودم.

راستی رشتۀ تحصیلیم هم علوم انسانی بود و دورانی داشتم(یادش به­ خیر)؛

با یکی از دوستای صمیمیم بعد ازمدرسه می­رفتیم کتابخونه تا شب وکلی به­ همراه دوستان دیگرم اوقات شاد و خوشی داشتیم. ناهارم یه نون بربری فانتزی بود(دست نامادریم درد نکنه که اینقدر به فکرم بود). همیشه نیم ساعت مانده به اذان مغرب درحال زیارت عاشورا خوندن میرفتم مسجد جامع نارمک؛(خداجون! اون­موقع هام رو خیلی دوست دارم چون نسبت به الانم خیلی پاک و دوست­ داشتنی بودم)

چند روز یه بار هم سری به مادرم می­زدم...

 

کتابخونمون کنار پارک فدک بود و در فرهنگسرای خانواده؛
با اینکه همیشه وقت استراحت با دوستم می­رفتم پارک قدم زنی اما اهل دختر بازی و این حرفا نبودم و با هیچ دختر پارکی دوست نشدم(آخه می­دونستم خدا ازم ناراحت میشه).

تا اینکه در کتابخونه یه کانون ادبی تشکیل شد و من هم جذب اون شدم و علاقه­ مند به شعر و ادبیات. چند جلسه­ اش که گذشت من هم هوس شعر گفتن کردم؛ اوایل شعر (مثلا) نیمایی می­گفتم اما بعد از خوندن غزلیات عاشقانۀ سعدی به غزل متمایل شدم( بعضی ی وقتا انقدر تحت تأثیر غزلهای نابش می­شدم که گریه می­ کردم) و چندین غزل عاشقانه سرودم(جالبه که هیچ معشوقه­ ای هم نداشتم)  پیشرفت بدی هم نداشتم.

توی کانون هم دخترها بودن هم پسرا واسه همین بین بعضیاشون دوستی ایجاد شد. اما من اصلا اهل این حرفا نبودم و به دوستم هم می­گفتم تا دختری خودش بهم ابراز علاقه نکنه، باهاش رابطه­ ای برقرار نمی­کنم. هرچند که اعتقاد غیرطبیعی­ ای بود ولی جالبه که همین اتفاق هم افتاد: 



 دختری بود به اسم ندا که قبل از ابراز علاقه اش بعد از خوندن غزل هام توی جمع همش ازم میخواست اون غزلم رو براش بنویسم. احساس کرده بودم که ازم خوشش اومده اما واکنشی نشون نمیدادم. تا اینکه یه روز منو کنار کشید و گفت آقای... نمیدونم چطور بگم اما من شما رو دوست دارم(خیلی راحت گفت) این شروع رابطۀ کوتاه دو هفته ایمون بود؛ روز به روز علاقه ام بهش بیشتر می شد اما وقتی میدیدم اون همش با پسرای دیگه راحت و صمیمی صحبت میکنه حسودیم میشد و به خودش هم میگفتم که اینطوری من خیلی غصه میخورم.

وقتی دید دیگه بخاطر حساسیت من نمیتونه ادامه بده یه شب من رو کشید کنار و باهام صحبت کرد تا تکلیفش رو باهام روشن کنه؛میگفت آقای... انقدر برام دوست داشتنی هستی که بعضی وقتا هنگام خوندن غزلهات دلم میخواست بغلت کنم! ولی من  میخوام فقط رابطۀ دوستی همراه با علاقه باهات داشته باشم.

من هم گفتم با اینکه الان دیگه خیلی بهت علاقه دارم ولی من برای این باهات رابطه برقرار کردم که همیشه با هم باشیم و اهل دوستی نیستم چون خدا بهم اجازه نداده و.... یه گل نرگس کوچک بهم داد و رابطمون رو با هم قطع کردیم البته قهر نکردیم.

یادش به خیر! روز بعدش که جمعه بود اومدم کتابخونه و سرم رو گذاشتم روی میز و غریبانه گریه میکردم. واقعا یاد اون اشکهای نم نم قشنگ به خیر!

  خلاصه این اولین اتفاق قشنگ(هرچند تلخ) زندگیم بود که خیلی زود اومد و رفت و ضربه ای به زندگیم نزد چون فقط علاقه بود نه عشق

این غزلی است که اون وقتا دربارۀ این علاقۀ ساده و قشنگ سرودم:

 

حال عجیبی بر دلم میبینم ای آرام جان                   با یک ندای مهربان من را به سوی خود بخوان

یادش به خیر آن شب که ما بستیم و داد از وفا        عهدی و قولی بر هم و شاهدخدای مهربان

وقتی تو را با دیگران میبینم آهی میکشم                ای کاش تنها با من بای دلدار بودی همزبان

رومی رومی باش یا زنگی زنگی با دلم                 تکلیفمان روشن بکن سرگشته ام در این میان

.........

اما پس از آن شب که خود گفتی که عاشق نیستی   بر عهدمان آتش زدی شد اشک از چشمم روان

گفتی پرنده میرود پرواز را بر خاطرت                        بسپار اما این سخن آمد برای من گران

حالا که دیگر رفته ای آگاه از حرفت شدم              پس اعتراف میکنم بیدقتی کرد این جوان

----------

عشق زمینی در دلم فعلا ندارد جای و من           در فکر یار اصلی ام آن با  وفای مهربان


 


 
comment نظرات ()
 
قسمت چهارم
نویسنده : سعید - ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٩
 

ما چهار تا برادر همراه یه مادر، دوران جدیدی از زندگی رو شروع کردیم، دورانی خاص، هرچند هنوز به خاص ترین دوران زندگیم نرسیدیم و باید صبر کنید تا ۲۲ ساله شم آخه تازه ۱۱ سالمه!

میدونم سرنوشتها وزندگی کسان دیگری هم هست که اوضاعش خیلی از من بدتره و گاهی وحشتناک؛

واسه همین اول همراه با شما برای خوشبختی و شادکامی همۀ اونا دعا میکنم

بعد هم خدا رو شکر میکنم که اینقدر هوامو داشته و دوستم داره
اینو از ته دل گفتما تیکه ننداختم

داره طول میکشه بریم سر ادامۀ...

خداجونم

سلام! آره خدا جون

داشتم میگفتم؛سه سال دورۀ راهنمایی و دورۀ دبیرستانم رو با همون شر ایطی که گفتم سپری کردم

خدا جون!

راستی گفتم دیگه مادرم معتاد شده بود؛ ولی هنوز زیبایی چهره اش باقی مونده بود

خدا جون!

مادرم ولی دیگه اون مادر رؤیایی نبود که ماهی یه بار حق دیدنش رو داشتم و همه اش بهم محبت میکرد. خب  به خاطر شرایط زندگیش خیلی عصبی بود و دیگه محبتی نمیکرد دیگه!

خدا جونم!

ولی ممنونم که با اینکه باز محروم از محبت مادرانه بودم ولی زیر دست نامادری ادامۀ زندگی ندادم. ممنونم!

راستی بزار از پدرم هم برات بگم که از نظر مالی(عاطفیش که بخوره تو سرم!) هنوزم که هنوزه سه تا پسرش رو حمایت نکرده(البته منو تاحدودی چرا) بازم ممنونم خدا جون!

خدا جون!

اون برادر بزرگم که میگفتم خیلی بدجور منو میزد یکی دو سال بعد از آمدن پیش مادرم از بس که میرفت پارک فدک اول سیگاری شد بعدش به تبع مادرم معتاد شد.

خدا جون فکر کن یه پسر ۱۶ساله معتاد بشه! خیلی بامزس نه!!! ممنونم

اما خدا جون ممنونم که تا هنوزم که هنوزه نزاشتی سیگاری بشم و نسبت به اون شرایط  در حد خودم  آدم موفقی شده ام. ممنونم

منو با دوستان مذهبی واقعا گل به واسطۀ برادر بزرگتر از اون برادر معتادم آشنا کردی؛ تا چندین سال منو شبهای جمعه میکشوندی هیئت و با دعای کمیلت چه اشکها که نمیریختم, ممنونم که منو داغدار امام حسین و مادرش و حضرت زینب کردی و اجاره دادی پای روضه شان چه ناله ها که نکنم و چه اشکها که نریزم!
خدا جون فکر کن چقدر قشنگه که یه بچۀ سیزده ۱۴ساله تا سالهای سال از ته دل واسه امام حسین و... زاری کنه و هنوزم که هنوره دچار انحراف فکری و اخلاقی شدید نشه؛ ممنونم!

خدا جونم!

ولی بزار اعتراف کنم من بندۀ خوبی برات نبودم و در آینده بارها بیمعرفتی و نمک نشناسیمو نسبت به تو که خدای مهربونمی نشون دادم!

خدا جونم!

تو خواستی خودت منو بزرگ کنی و با سختیها تربیتم کنی ولی من هنوزم که هنوزه اینو درک نکرده ام! شرمندتم،خیلی

اصلاً خدا جون میدونی چیه هرچی سرم بیاد حقمه ولی باور کن هنوزم که هنوزه بدجور بهت وابسته ام و دوستت دارم. اگه تو نبودی...

خداجونم...

داشتم می­گفتم؛ خلاصه زندگیم تا آخر دورۀ دبیرستان،که یک سال بیشتر طول کشید،

به همین منوال گذشت و بعد از دورۀ راهنمایی تا چند سال چند تا خونه عوض کردیم(مستأجریه دیگه. میگن یه نفر رفت حرم امام حسین(ع) گفت آقا جون هر بلایی سرت اومد بخوره تو سرم ولی شما مستأجری نکشیدی که!)
تا اینکه رسیدم به دورۀ پیش دانشگاهی؛ پدرم خیلی خوشحال بود که من بین پسراش دیپلمم را گرفته­ ام و برای دانشگاه میخوام کنکور بدم واسه همین شده بودم مایۀ افتخارش و دیگه نسبت به قبل بیشتر هوای حداقل منو داشت. اما برادر اولم و مادرم گفتند حالا که دیپلمتو گرفتی باید بری کار کنی و موافق ادامۀ تحصیلم نبودند.ولی من می­خواستم و دوست داشتم درسم رو ادامه بدم واسۀ همین مجبور به جدایی از مادرم شدم و دوباره برگشتم پیش بابا و نامادری...

خداجان! من مادرم رو سرزنش نمی­کنم چون ناسلامتی دیگه تقریباً بزرگ شده بودم و اون توقع داشت من نون­ آور زندگیش باشم. اما هنوزهم نمیدونم با اینکه به مقاطع بالای تحصیلی رسیده­ ام من کارم درست بود یا نه؛ آخه می­خواستم یه آیندۀ کاری درست و حسابی و آبرومند داشته باشم.  خدایا با توجه به وضعیت الان زندگیم اگه تصمیمم اشتباه بود باز منو ببخش!



 
comment نظرات ()
 
قسمت سوم
نویسنده : سعید - ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٩
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
comment نظرات ()
 
قسمت دوم
نویسنده : سعید - ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٩
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
comment نظرات ()
 
فصل اول(قسمت اول)
نویسنده : سعید - ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ مهر ۱۳۸٩
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
comment نظرات ()